💎 مسافری در جریان طلایی
🍂 سفرنامه شکرگزاری، پیاده‌روی و سفر | روز دوازدهم

🍂 سفرنامه شکرگزاری، پیاده‌روی و سفر | روز دوازدهم

  • خزان آمد که رنگی تازه بر دنیا بپاشد

  • دلِ بیدار، از هر برگ، عشقی تازه یابد

✍️ امروز، اولین روز زیبای فصل پاییز است؛ فصلی که من آن را «فصل مداد رنگی» می‌نامم. فصلی زیبا، رنگارنگ و دوست‌داشتنی؛ فصلی که انگار خداوند تمام توان خود را برای نقاشی طبیعت و هدیه‌کردن حال خوب به تمام مخلوقاتش به کار می‌گیرد.

🔸️امروز روزی فوق‌العاده است؛ روزی که در سفری که آغاز کرده‌ام، شاهد زیبایی‌های آن هستم. روزی زیبا و دوست‌ داشتنی که آن را پیش از طلوع آفتاب آغاز کردم؛ روزی مملو از خبرهای فوق‌العاده، خبرهایی سرشار از شادی، عشق، سلامتی و برکت برای تمام مخلوقات خالق قدرتمند؛ فارغ از هر فکر، هر دین و هر نوع زندگی که در گذشته تجربه کرده‌اند.

🔸️احساس می‌کنم خداوند در این فصل، آغوشش را با تمام عظمت برای تمام مخلوقاتش باز کرده است؛ تا خوشحال باشند، شاد باشند، زندگی را تجربه کنند و برای داشته‌ها و نداشته‌هایشان سپاسگزار باشند. من نیز از این فرصت زیبا بسیار خوشحال و سپاسگزارم.

🔸️امروز روزی فوق‌العاده از زندگی در جریان فراوانی است. امروز حال‌ و هوای عاشقانه و شاعرانه پاییز را با تمام وجود احساس می‌کنم؛ دلم می‌خواهد شعری بخوانم، به نغمه‌های زیبای زندگی گوش بسپارم و در این هوای پاییزی، لحظه‌ها را زندگی کنم و از بودنم لذت ببرم.

🔸️امروز یک روز فوق‌العاده است؛ چون زیبایی‌های فراوان فصل جدید، با دیدن 👀 و شنیدن 👂، دو چندان می‌شوند. هر قدم از این مسیر می‌تواند فرصتی برای دیدن، شنیدن، احساس کردن و تجربه‌کردن زیبایی‌های زندگی باشد.

🔸️امروز با تمام وجود سپاسگزارم که می‌توانم در مسیر زندگی قدم بردارم، ببینم، بشنوم، احساس کنم و شاهد جریان فراوانی باشم. باور دارم عشق، سلامتی، شادی، برکت و ثروت می‌توانند در زندگی من جاری باشند و من نیز با آگاهی و سپاسگزاری پذیرای آن‌ها باشم.

  • 🔸️امروز بهترین روز زندگیم است؛ و از امروز به بعد، هر روز می‌تواند زیباتر، آگاهانه‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از روز قبل باشد.

🔸️برای این روز زیبا، برای پاییز رنگارنگ، برای هر قدم، برای هر نفس، برای دیدن و شنیدن، برای زندگی و برای تمام فرصت‌هایی که هنوز پیش روی من قرار دارند: خوشحالم و سپاسگزارم. 🍂🙏❤️

🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور مسافر زندگی

💎 مسافری در جریان طلایی
✍️ سفرنامه مسافر زندگی قسمت یازدهم

✍️ سفرنامه مسافر زندگی قسمت یازدهم

  • وقتی جواب را نمی‌دانم، قدم می‌زنم

✍️گاهی زندگی سؤال‌هایی از ما می پرسد که همان لحظه هیچ پاسخی برایشان نداریم.

🔸️یکی از همین سؤال‌ها زمانی پیش آمد که گوشیم از دستم افتاد و صفحه‌اش کاملاً شکست. گوشی وسیله‌ای ضروری برای ادامه مسیرم بود و هزینه تعمیرش هم چیزی نبود که در آن لحظه برایش پولی داشته باشم، نمی‌دانستم چه کار کنم، اما یک چیز را می‌دانستم: می‌توانم راه بروم، پس راه افتادم به سمت مسیری که مغازه‌های موبایل‌فروشی را در آن دیده بودم حرکت کردم و تصمیم گرفتم به جای اینکه تمام ذهنم را درگیر پیدا کردن جواب کنم، قدم بزنم و شکرگزاری کنم.

  • برای خواب شب گذشته شکر کردم.

  • برای صبحانه شکر کردم.

  • برای چای گرم و خوشمزه شکر کردم.

  • برای حمام و لباس‌های تمیز شکر کردم.

  • برای چشم‌هایی که می‌بینند و گوش‌هایی که می‌شنوند شکر کردم.

  • برای پاهایی که هنوز توانایی حرکت دارند شکر کردم.

کمی بعد، به مغازه‌ای رسیدم که روی آن نوشته بود:

تعمیرات فوری موبایل

گوشی را تحویل دادم و وقتی فهمیدم هزینه تعمیر حدود چهار میلیون تومان است، دوباره همان سؤال به سراغم آمد:

  • پولش را از کجا بیاورم؟

  • جوابش را نمی‌دانستم.

  • پس دوباره راه رفتم.

  • در مسیر با خودم گفتم:

  • من مسافر زندگی هستم.

🔹️شغل من در این مرحله از زندگی، تجربه کردن، شکرگزاری، پیاده‌روی و سفر است، قرار نیست تمام پاسخ‌های زندگی را از قبل بدانم، کافی است قدم بعدی را بردارم.

🔸️در همین فکرها بودم که یکی از دوستان قدیمی‌ تماس گرفت. از حال و احوالم پرسید و من برایش از این مسیر جدید، از زندگی تازه‌ای که شروع کرده‌ام و از «مسافر زندگی» گفتم، بعد از خداحافظی دوباره به مسیرم ادامه دادم و کمی بعد، یک پیام بانکی دریافت کردم، مبلغی به حسابم آمده بود که نه‌ تنها هزینه تعمیر گوشی را پوشش می‌داد، بلکه برای مدتی می‌توانستم با خیال راحت‌تری هزینه‌های سفر، اقامت و زندگی روزمره‌ام را مدیریت کنم.

🔹️همراه آن، پیامی دریافت کردم که برای من معنای دیگری داشت؛ پیامی درباره انتخاب این مسیر جدید، شجاعت شروع دوباره و اینکه شایسته یک زندگی دوست‌داشتنی هستم، اشک شوق در چشمانم جمع شد، نه فقط به خاطر پول، به خاطر لحظه‌ای که تجربه کردم. لحظه‌ای که دوباره به من یادآوری شد:

  • 🔹️ لازم نیست همیشه بدانم، می‌توانم ندانم و همچنان حرکت کنم، می‌توانم سؤال داشته باشم و همچنان شکرگزار باشم، می‌توانم نگرانی داشته باشم و باز هم قدم بعدی را بردارم، شاید برای من، معنای «مسافر زندگی» همین باشد؛

اینکه منتظر نباشم همه چیز مشخص شود تا حرکت کنم، حرکت کنم و اجازه بدهم مسیر، بخشی از پاسخ‌ها را به من نشان دهد، امروز فهمیدم گاهی بزرگترین آرامش، داشتن جواب نیست؛ بلکه اعتماد به این است که برای برداشتن قدم بعدی، لازم نیست تمام مسیر را بدانم.

  • خدایاشکرت و سپاسگزارم، می‌دانم که نمی‌دانم، آگاه هستم که ناآگاهم، اما خوشحالم که تو می‌دانی و آگاهی، پس امروز، دوباره قدم می‌زنم، دوباره شکرگزاری می‌کنم و دوباره زندگی را تجربه می‌کنم، من مسافر زندگی هستم و هنوز نمی‌دانم در پایان این مسیر چه خواهم شد

🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور

💎 مسافری در جریان طلایی
✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز دهم

✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز دهم

  • «متوجه شدم چقدر دوست دارم بدون هیچ چشم‌داشتی، توانایی‌ها، استعدادها و نعمت‌های وجودی آدم‌ها را ببینم و آنها را به خودشان یادآوری کنم.»

امروز یک روز فوق‌العاده، بعد از یک روز فوق‌العاده است.💙

✍️ امروز صبحانه‌ای مملو از پروتئین نوش جان کردم و بعد از یک خواب طولانی، در آرامش روزم را از ساعت ۱۲ ظهر آغاز کردم، به سمت فرودگاه پیاده‌روی‌ را شروع کردم؛ در حالی که خودم را برای دریافت نعمت‌های فوق‌العاده امروز آماده می‌کردم، بعد از حدود یک ساعت پیاده‌روی، به ایستگاه مترو رسیدم و با مترو به سمت فرودگاه حرکت کردم، وقتی وارد فرودگاه شدم، گوشه‌ای را انتخاب کردم و نشستم، نگاهی به بلیط‌های هواپیما انداختم و حدود هشت ساعت را در فرودگاه گذراندم. در نهایت انتخاب کردم که امروز هم در همین شهر زیبا بمانم؛ چون بلیطی برای فروش باقی نمانده بود و من هم بلیطی نداشتم.

🙏اما چیزی که برایم جالب بود این بود که در همین هشت ساعت، زیبایی‌های فراوانی دیدم. تغییر فصل را تماشا کردم، لبخند مسافرها را دیدم، دسته‌گل‌هایی را که با عشق رد و بدل می‌شدند تماشا کردم، تعداد زیادی هواپیما، شرکت هواپیمایی، مسافر، سفر و گردش مالی در جریان بود؛ یعنی جریان اقتصادی و امکان سفر در جهان وجود دارد و من فراوانی را مشاهده کردم و کمی کتاب خواندم، افکارم را منسجم‌تر کردم و با دوستی به گفتگو نشستم، همه این اتفاق‌ها برایم زیبا و دوست‌داشتنی بود.

⚜️ اما اتفاق جالب‌تر زمانی افتاد که در مسیر برگشت، به سمت مترو می‌رفتم، با یک دوست جدید آشنا شدم؛ کسی که فکر می‌کرد برایش آشنا هستم و اهل ارومیه بود، اسمش مبین به معنای آشکارکننده، روشن‌کننده، واضح و روشنگر بود؛ نامی زیبا و برای من مملو از معنا، جالب‌تر اینکه مبین معلم بود و در مقطع راهنمایی، فارسی تدریس می‌کرد، فرصتی شد تا درباره سفرنامه، «مسافر زندگی» و مسیری که شروع کرده‌ام با او صحبت کنم، من در میان این گفت‌وگو، چیز تازه‌ای درباره خودم کشف کردم، متوجه شدم چقدر دوست دارم بدون هیچ چشم‌ داشتی، توانایی‌ها، استعدادها و نعمت‌های وجودی آدم‌ها را ببینم و آنها را به خودشان یادآوری کنم و چقدر از این کار لذت می‌برم.

  • 💙 مبین آمد و چیزی را برایم آشکار کرد؛ چیزی که شاید پیش از آن در خودم نمی‌دیدم، اما به این وضوح به آن توجه نکرده بودم. 💙

🔹️یکی از زیباترین نعمت‌هایی که امروز دریافت کردم، همین کشف بود، اینکه دیدن زیبایی‌های دیگران و یادآوری آن به خودشان، برای من خودش یک لذت است. امروز شاید بلیط هواپیما نداشتم، شاید قرار نبود از این شهر بروم، اما در عوض چیزهای زیادی دریافت کردم؛

یک صبح آرام،

یک صبحانه خوب،

یک ساعت پیاده‌روی،

یک سفر با مترو،

هشت ساعت تماشای زندگی در فرودگاه،

تغییر فصل،

لبخند آدم‌ها،

دسته‌گل‌های عاشقانه،

کتاب،

گفت‌وگو،

و یک دوست جدید به نام مبین.

و از همه مهم‌تر، شناختن بخشی تازه از خودم، برای تمام این نعمت‌های بی‌شمار، از صمیم قلب خوشحالم و سپاسگزارم.

  • 💙 امروز یک روز فوق‌العاده است؛ چون زندگی را همان‌طور که هست می‌بینم، از آن لذت می‌برم، و آماده‌ام نعمت‌هایش را ببینم و بابت این موهبت ارزشمند خوشحال و سپاسگزار قدرت مطلق جهان هستیم 💙

مسافر زندگی ادامه دارد...

🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور 

💎 مسافری در جریان طلایی
✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز نهم

✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز نهم

  • امروز یک روز فوق‌العاده است.

👈 امروز اولین اقامتم در سوئیت به پایان رسید و تصمیم گرفتم آن را دوباره تمدید نکنم؛ چون دوست داشتم تغییر را بپذیرم، از آن لذت ببرم و به سمت یک ماجراجویی جدید حرکت کنم.

  • از ساعت ۱۲ تا ۱۷، دو مرتبه برای اقامت جدید رزرو کردم و هر دو مرتبه با شکست مواجه شد و مبلغ پرداختی دوباره به حسابم برگشت.

👈 این اتفاق را هم به فال نیک گرفتم و با خودم گفتم شاید قرار نیست آنجا به من خوش بگذرد! وقتی باور دارم همه‌چیز می‌تواند به نفع و خیر من پیش برود، پس به جای جنگیدن با اتفاقات، انتخاب کردم آنها را بپذیرم و از لحظه‌ای که در اختیار دارم لذت ببرم.

💙 برای همین دوباره به همان کافه‌ای آمدم که دفعه قبل آمده بودم و کلی از حضور در آن لذت برده بودم. اما امروز یک اتفاق زیبا افتاد؛ غذایم را تغییر دادم و این بار چای هم سفارش دادم. موسیقی‌های مجذوب‌کننده و فضای زیبای کافه، لحظاتی فوق‌العاده برایم رقم زد. با اینکه هنوز نمی‌دانم امشب کجا استراحت خواهم کرد، آرامم.

خدا بهتر از من شرایط زندگیم را می‌داند و من به این مسیر اعتماد دارم. احساس می‌کنم قرار است کلی خوش بگذرد.

امروز برای من روزی فوق‌العاده، زیبا و مملو از انرژی‌های خوب و لذت‌بخش است؛ روزی سرشار از احساس سپاسگزاری که آن را با تمام وجودم احساس می‌کنم و از تجربه کردنش لذت می‌برم.

  • البته غذای خوشمزه هم در این لذت بی‌تأثیر نیست! 😊

یکی از عادت‌های خوبی که برای خودم ساختم این است که تلاش می‌کنم تا زمانی که واقعاً گرسنه نشده‌ام، غذا یا هر نوشیدنی دیگری به جز آب مصرف نکنم.

از زمانی که این عادت را در زندگیم تجربه می‌کنم، احساس می‌کنم کمتر درگیر بیماری و ناخوشی شده‌ام و از این بابت خوشحال و سپاسگزارم.❤️💙

غذای امروز هم مثل روز قبل، در ترکیب با موسیقی فوق‌ العاده و مجذوب‌ کننده این کافه، تجربه‌ای زیبا برایم ساخت و از این بابت هم خوشحالم و هم سپاسگزارم. امروز ❤️💙 یک روز فوق‌العاده است...

  • «دلبرا، پیش وجودت همه خوبان عَدَمَند

  • سروران بر درِ سودای تو خاکِ قَدَمَند»

🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور

💎 مسافری در جریان طلایی
✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز هشتم

✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز هشتم

  • امروز یک روز فوق‌العاده است و من تنها هستم.

✍️امروز تصمیم گرفتم از یک نقطه به نقطه‌ای دیگر پیاده‌روی کنم؛ اما نه از مسیری که دیروز رفته بودم. مسیرم را تغییر دادم و دیدم خیلی سریع به یک پارک خیلی بزرگ رسیدم؛ پارکی که اصلاً در چند روز گذشته ندیده بودمش، بعد از پیاده‌روی و لذت بردن از مسیر، تصمیم گرفتم به جای بستنی، فالوده‌بستنی را امتحان کنم، هرچند اصلاً دوستش نداشتم! 😄 اما موضوع فقط دوست داشتن یا نداشتن آن نبود؛ من متفاوت بودن انتخابم را تجربه کردم. امروز تصمیم گرفتم ناهار یا شام نخورم و به جایش میوه نوش جان کنم. تقریباً تمام کارهایی را انجام دادم که با انتخاب‌های روزهای گذشته متفاوت بودند.

حتی در روزهای گذشته، یک مغازه برای من مساوی بود با یک خرید؛ اما امروز وارد مغازه شدم، قیمت گرفتم و خرید نکردم. می‌خواستم قیمت‌های مختلف، اجناس مختلف و حتی تجربه‌ی «دیدن بدون خریدن» را تجربه کنم.

همین‌طور به پاساژی رفتم که اصلاً در مسیرم نبود؛ اما گشت‌وگذار متفاوت امروز باعث شد آن را ببینم. امروز تصمیم گرفتم به سینما بروم، اما وقتی فیلم‌هایش را دیدم و هیچ‌کدام را دوست نداشتم، انتخاب کردم که به پیاده‌روی ادامه بدهم. به دیدن خیابان‌ها، آدم‌ها، ماشین‌ها و مغازه‌ها پرداختم.

  • امروز یک روز فوق‌العاده بود، هوا عالی بود، پیاده‌روی عالی بود، ابرهای آسمان عالی بودند.

✍️ امروز بیشتر از روزهای گذشته تجربه کردم که وابسته هیچ چیز نباشم.

رها بودن را تمرین کردم

رها بودن از مسیری که قبلاً می‌رفتم

رها بودن از انتخاب‌های گذشته

حتی رها بودن از اینکه فکر کنم حتماً باید چیزی را انتخاب کنم، امروز هیچ انتخابی شبیه دیروز نداشتم، با اینکه شاید هیچ قدم مثبتی در مسیر موفقیت برنداشتم، اما از زندگی لذت بردم؛ از انتخاب‌های جدید لذت بردم و از تجربه کردن یک روز متفاوت خوشحال بودم.

امروز فهمیدم شاید همیشه لازم نباشد برای رسیدن به موفقیت، یک قدم بزرگ به سمت هدفم بردارم. گاهی شاید لازم باشد فقط یک روز متفاوت زندگی کنم و امروز... خوشحال و سپاسگزارم که این روز را زندگی کردم. 🙏❤️

  • زندگی می‌تواند متفاوت‌تر از تمام انتخاب‌هایی باشد که تا امروز کردم؛ اگر جرأت کنم انتخابی متفاوت را تجربه کنم.🚶‍♂️❤️

🎯 مسافر زندگی

🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور

 

💎 مسافری در جریان طلایی
✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز هفتم

✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز هفتم

  • 👈 قرار بود امروز روز دوازدهم سفرم باشد و ثبت شود، اما از آنجایی که چند روز گذشته را زندگی کردم و لذت بردم، امروز برای من روز هفتم سفرنامه مسافر زندگی است.

امروز صدای زنگ بیدارباش را شنیدم، اما بی‌توجه به آن، آگاهانه تصمیم گرفتم روزم را با کمال آهستگی و قبل از ساعت ۹ صبح آغاز کنم و از تمام روزم لذت ببرم.

آهسته از رختخواب بیرون آمدم و خودم را به یک دوش آب متعادل دعوت کردم، از ظرف عسلی که در روزهای گذشته خریده بودم، یک قاشق نوش جان کردم.

در هفته گذشته غذای گرم نخوردم؛ البته از خوردن میوه و بستنی لذت بردم و لیمو و عسل هم برایم فوق‌العاده بود. گرسنه هم نشدم. اما امروز تصمیم گرفتم خودم را به یک غذای گرم و خوشمزه دعوت کنم و از خوردنش لذت ببرم.

بعد از دوش، شروع کردم به نوشتن کارهایی که این هفته می‌بایست انجام شوند. بعد قسمتی از شکرگزاری‌ هایم را نوشتم که خودکارم تمام شد و انگار زمان آن رسیده بود که از خانه بیرون بروم و برای یک پیاده‌روی لذت‌بخش آماده شوم.

از آنجایی که خودم را به یک غذای خوشمزه دعوت کرده بودم، هیچ پیش‌غذایی جز آب نوش جان نکردم. لباسم را پوشیدم و با اینکه هنوز شهریور است، کاپشن پوشیدم؛ چیزی که برای دیگران تعجب‌ برانگیز بود، اما برای من یک حمایت بود، اگر می‌خواستم تا شب پیاده‌روی کنم، کاپشن کمکم می‌کرد از هوای خنک در امان باشم، البته بیشتر از همه دوست داشتم بدون آسیب رساندن و بدون تخطی از قانون، بی‌توجه به نگاه جهان اطرافم، کاری را که دوست دارم انجام دهم.

در مسیر حتی مرد مسنی به کاپشنم خندید و من هم با خنده‌اش همراه شدم؛ بدون هیچ قضاوتی، چون قرار بود لذت ببرم، خودم را به یک لوازم‌ التحریر رساندم و سه عدد خودکار و یک دفتر خریدم، چون دوست داشتم فراوانی را احساس کنم، سه خودکار گرفتم؛ و چون فقط به یک دفتر نیاز داشتم، یک دفتر گرفتم.

🚶‍♂️🚶‍♂️پیاده‌رویم را ادامه دادم و بی‌توجه به نگاه‌های متعجب دیگران به پوشیدن کاپشن، مسیرم را ادامه دادم. در مسیر به یک محل عبادت رسیدم. برای چند لحظه وارد عبادتگاه شدم، برای مراقبه حضور یافتم و لذت بردم.

بعد دوباره به مسیرم ادامه دادم و از آن لذت بردم تا اینکه ناخواسته به مسیری برای تهیه غذا هدایت شدم؛ مسیری که اتفاقاً از محلی که در ذهنم در نظر گرفته بودم، نزدیک‌تر بود.

🙏❤️ آدم‌های داخل رستوران، بی‌توجه به پوشش کاپشن من، با احترام و عزت و البته با نوای موسیقی مجذوب‌کننده، غذا را برایم آماده کردند، من هم در دفترم شروع به نوشتن کردم، وقتی زمان تحویل غذا رسید و آماده دریافت و نوش جان کردن آن بودم، متوجه شدم غذا بسته‌بندی شده است، همان لحظه فهمیدم قرار نیست اینجا بمانم و غذا را بخورم، قرار بود به مسیری زیباتر هدایت شوم، پس با تشکر غذا را گرفتم.

🎁 بعد از گذشت سال‌ها، یک تاکسی اسنپ برای خودم گرفتم و تصمیم گرفتم ادامه مسیر را با تاکسی بروم، و جالب اینکه ۳۲ هزار و ۵۰۰ تومان تخفیف گرفتم، من هم این تخفیف را گذاشتم به حساب لذت بردن از مسیری که پیموده بودم و به حساب جهانی سخاوتمند که همیشه در حال سورپرایز کردنم است، در مسیر با دوستان قدیمی‌ تماس گرفتم، اما هیچ‌کدام جواب ندادند و با خودم گفتم:

پس دوباره از مسیر لذت بردم تا اینکه به یک پارک فوق‌العاده رسیدم؛ پارکی بی‌نهایت زیبا، روی چمن‌ها نشستم و از نوش جان کردن غذا لذت بردم، اما در حال لذت بردن از غذا، خاطره‌ای از گذشته برام تداعی شد، برای چند لحظه غم و اندوه به سراغم آمد، در فکر فرو رفتم و از خودم پرسیدم، چرا؟ جواب ساده بود، انگار جهان سخاوتمند به من پاسخ داد:

✍️ من هم با حضور دوباره در همین لحظه، به خودم یادآوری کردم: گذشته را دوست دارم، گذشته را می‌پذیرم و با سپاسگزاری رهایش می‌کنم، گذشته بخشی از مسیر من بوده است؛ اما قرار نیست ادامه مسیر من باشد و از اینکه می‌توانم گذشته را دوست داشته باشم، بپذیرم، برایش سپاسگزار باشم و رهایش کنم، خوشحال و سپاسگزارم. 🙏❤️

  • امروز فهمیدم شاید رها کردن گذشته به معنای فراموش کردنش نباشد؛ گاهی رها کردن یعنی بگویی:«دوستت دارم، از تو سپاسگزارم، تو را می‌پذیرم و حالا اجازه می‌دهم مسیرم ادامه پیدا کند.» و من... مسافر زندگی هستم.🚶‍♂️❤️

🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور 

💎 مسافری در جریان طلایی
✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز دوم

✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز دوم

  • روز دوم سفرنامه، اولین سفر ۹ دقیقه‌ای

هر مسافری مسئولیتی دارد که هر روز انجام می دهد. تصمیم گرفته‌ام از امروز، قبل از اینکه بخواهم دیگران را به «۹ دقیقه همسفری» دعوت کنم، شخصیت مسافر زندگی را زندگی کنم.

می‌دانم که تغییر آسان نیست، مقاومت در برابر تغییر وجود دارد، مقاومت در برابر انتخابی متفاوت از انتخاب‌ های همیشگی وجود دارد، پس تصمیم گرفتم سفرم را کوچک شروع کنم، نه با یک تصمیم بزرگ، نه با یک برنامه پیچیده.

  • فقط ۹ دقیقه تمرکز بر مراقبه، حضور و سپاسگزاری.

⏰ ۳ سپتامبر ۲۰۲۶ ساعت ۱۰:۳۸

امروز سفر ۹ دقیقه‌ای خودم را شروع کردم، وسط خانه، روی فرش دراز کشیده‌ام، چشم‌ها چیزی را نمی‌بینند، اما صداها یکی‌یکی خودشان را نشان می‌دهند.

صدای ماشین‌ها...

صدای موتورها...

صدای آدم‌ها...

صدای پرنده‌ها...

حتی صدای موسیقی که از داخل حیاط خانه می‌آید، در میان حضور، یک مورچه را می‌بینم که چیزی بزرگتر از خودش را برداشته و در حال حرکت است، به حرارت کف پاهایم توجه می‌کنم، پاهایم را به هم چسبانده‌ام و گرمای آنها را احساس می‌کنم.

نفسم را دنبال می‌کنم، از بالا می‌آید و تا پایین شکمم می‌رود، بدنم روی فرشی قرار گرفته که نه زیاد سفت است و نه زیاد نرم، هوای خنک را روی پوستم احساس می‌کنم، صفحه سفید کاغذی را می‌بینم، صفحه‌ای که هنوز هیچ چیزی روی آن نکشیدم، و بعد متوجه می‌شوم ذهنم کجاست.

فکر می‌کنم بعدازظهر باید برای خانه خرید کنم، به پول فکر می‌کنم، امروز قرار بود +۱۰۰ میلیون تومان به حسابم بیاید، اما هنوز نیامده است، می‌بینم که ذهنم درگیر آن شده، نه آن را سرزنش می‌کنم، نه سعی می‌کنم از آن فرار کنم، فقط متوجهش می‌شوم، دوباره بر می‌گردم.

به همین لحظه، به انگشت‌هایم که کلیدهای صفحه‌کلید را فشار می‌دهند، به صدای کشیده شدن یک ظرف روی زمین، به نفس کشیدن، به بدنم، به صداها، به اکنون، اینها هنوز بخشی از همان ۹ دقیقه‌اند و سفر همچنان ادامه دارد...

  • 🎯 مقصد من چیست و کجاست؟

من این سفر را برای جنگیدن با زندگی شروع نکرده‌ام، هدفم لذت بردن از موهبت ارزشمند زندگی است، می‌خواهم تجربه کنم که زندگی می‌تواند در جریان باشد؛

در جریان فراوانی عشق، سلامتی و ثروت.

اما امروز یک چیز دیگر را هم تجربه کردم، شاید فراوانی فقط چیزی نباشد که روزی به حسابم واریز می‌شود، شاید همین لحظه‌ای که صدای پرنده را می‌شنوم، همین نفسی که می‌کشم، همین هوای خنکی که روی پوستم می‌نشیند، همین فرشی که زیر بدنم است، همین توانایی دیدن یک مورچه، همین امکان نوشتن..، بخشی از فراوانی امروز من باشد، من هنوز در ابتدای سفرم هستم و بابت آن خوشحال و سپاسگزارم.

  • امروز فقط ۹ دقیقه مسافر زندگی بودم، فردا دوباره سوار قطار می‌شوم 🌏👣

✍️ امضای سفرنامه مسافر زندگی:

  • «۹ دقیقه امروز چه چیزی به من نشان داد؟»

  •  ۹ دقیقه امروز نشان داد که حضور یعنی دیدنِ آنچه همین لحظه وجود دارد؛ حتی وقتی ذهنم به آینده می‌رود

🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور