✍️ سفرنامه مسافر زندگی قسمت یازدهم
وقتی جواب را نمیدانم، قدم میزنم
✍️گاهی زندگی سؤالهایی از ما می پرسد که همان لحظه هیچ پاسخی برایشان نداریم.
🔸️یکی از همین سؤالها زمانی پیش آمد که گوشیم از دستم افتاد و صفحهاش کاملاً شکست. گوشی وسیلهای ضروری برای ادامه مسیرم بود و هزینه تعمیرش هم چیزی نبود که در آن لحظه برایش پولی داشته باشم، نمیدانستم چه کار کنم، اما یک چیز را میدانستم: میتوانم راه بروم، پس راه افتادم به سمت مسیری که مغازههای موبایلفروشی را در آن دیده بودم حرکت کردم و تصمیم گرفتم به جای اینکه تمام ذهنم را درگیر پیدا کردن جواب کنم، قدم بزنم و شکرگزاری کنم.
برای خواب شب گذشته شکر کردم.
برای صبحانه شکر کردم.
برای چای گرم و خوشمزه شکر کردم.
برای حمام و لباسهای تمیز شکر کردم.
برای چشمهایی که میبینند و گوشهایی که میشنوند شکر کردم.
برای پاهایی که هنوز توانایی حرکت دارند شکر کردم.
کمی بعد، به مغازهای رسیدم که روی آن نوشته بود:
تعمیرات فوری موبایل
گوشی را تحویل دادم و وقتی فهمیدم هزینه تعمیر حدود چهار میلیون تومان است، دوباره همان سؤال به سراغم آمد:
پولش را از کجا بیاورم؟
جوابش را نمیدانستم.
پس دوباره راه رفتم.
در مسیر با خودم گفتم:
من مسافر زندگی هستم.
🔹️شغل من در این مرحله از زندگی، تجربه کردن، شکرگزاری، پیادهروی و سفر است، قرار نیست تمام پاسخهای زندگی را از قبل بدانم، کافی است قدم بعدی را بردارم.
🔸️در همین فکرها بودم که یکی از دوستان قدیمی تماس گرفت. از حال و احوالم پرسید و من برایش از این مسیر جدید، از زندگی تازهای که شروع کردهام و از «مسافر زندگی» گفتم، بعد از خداحافظی دوباره به مسیرم ادامه دادم و کمی بعد، یک پیام بانکی دریافت کردم، مبلغی به حسابم آمده بود که نه تنها هزینه تعمیر گوشی را پوشش میداد، بلکه برای مدتی میتوانستم با خیال راحتتری هزینههای سفر، اقامت و زندگی روزمرهام را مدیریت کنم.
🔹️همراه آن، پیامی دریافت کردم که برای من معنای دیگری داشت؛ پیامی درباره انتخاب این مسیر جدید، شجاعت شروع دوباره و اینکه شایسته یک زندگی دوستداشتنی هستم، اشک شوق در چشمانم جمع شد، نه فقط به خاطر پول، به خاطر لحظهای که تجربه کردم. لحظهای که دوباره به من یادآوری شد:
🔹️ لازم نیست همیشه بدانم، میتوانم ندانم و همچنان حرکت کنم، میتوانم سؤال داشته باشم و همچنان شکرگزار باشم، میتوانم نگرانی داشته باشم و باز هم قدم بعدی را بردارم، شاید برای من، معنای «مسافر زندگی» همین باشد؛
اینکه منتظر نباشم همه چیز مشخص شود تا حرکت کنم، حرکت کنم و اجازه بدهم مسیر، بخشی از پاسخها را به من نشان دهد، امروز فهمیدم گاهی بزرگترین آرامش، داشتن جواب نیست؛ بلکه اعتماد به این است که برای برداشتن قدم بعدی، لازم نیست تمام مسیر را بدانم.
خدایاشکرت و سپاسگزارم، میدانم که نمیدانم، آگاه هستم که ناآگاهم، اما خوشحالم که تو میدانی و آگاهی، پس امروز، دوباره قدم میزنم، دوباره شکرگزاری میکنم و دوباره زندگی را تجربه میکنم، من مسافر زندگی هستم و هنوز نمیدانم در پایان این مسیر چه خواهم شد
🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور