✍️ سفرنامه مسافر زندگی روز هفتم
👈 قرار بود امروز روز دوازدهم سفرم باشد و ثبت شود، اما از آنجایی که چند روز گذشته را زندگی کردم و لذت بردم، امروز برای من روز هفتم سفرنامه مسافر زندگی است.
امروز صدای زنگ بیدارباش را شنیدم، اما بیتوجه به آن، آگاهانه تصمیم گرفتم روزم را با کمال آهستگی و قبل از ساعت ۹ صبح آغاز کنم و از تمام روزم لذت ببرم.
آهسته از رختخواب بیرون آمدم و خودم را به یک دوش آب متعادل دعوت کردم، از ظرف عسلی که در روزهای گذشته خریده بودم، یک قاشق نوش جان کردم.
در هفته گذشته غذای گرم نخوردم؛ البته از خوردن میوه و بستنی لذت بردم و لیمو و عسل هم برایم فوقالعاده بود. گرسنه هم نشدم. اما امروز تصمیم گرفتم خودم را به یک غذای گرم و خوشمزه دعوت کنم و از خوردنش لذت ببرم.
بعد از دوش، شروع کردم به نوشتن کارهایی که این هفته میبایست انجام شوند. بعد قسمتی از شکرگزاری هایم را نوشتم که خودکارم تمام شد و انگار زمان آن رسیده بود که از خانه بیرون بروم و برای یک پیادهروی لذتبخش آماده شوم.
از آنجایی که خودم را به یک غذای خوشمزه دعوت کرده بودم، هیچ پیشغذایی جز آب نوش جان نکردم. لباسم را پوشیدم و با اینکه هنوز شهریور است، کاپشن پوشیدم؛ چیزی که برای دیگران تعجب برانگیز بود، اما برای من یک حمایت بود، اگر میخواستم تا شب پیادهروی کنم، کاپشن کمکم میکرد از هوای خنک در امان باشم، البته بیشتر از همه دوست داشتم بدون آسیب رساندن و بدون تخطی از قانون، بیتوجه به نگاه جهان اطرافم، کاری را که دوست دارم انجام دهم.
در مسیر حتی مرد مسنی به کاپشنم خندید و من هم با خندهاش همراه شدم؛ بدون هیچ قضاوتی، چون قرار بود لذت ببرم، خودم را به یک لوازم التحریر رساندم و سه عدد خودکار و یک دفتر خریدم، چون دوست داشتم فراوانی را احساس کنم، سه خودکار گرفتم؛ و چون فقط به یک دفتر نیاز داشتم، یک دفتر گرفتم.
🚶♂️🚶♂️پیادهرویم را ادامه دادم و بیتوجه به نگاههای متعجب دیگران به پوشیدن کاپشن، مسیرم را ادامه دادم. در مسیر به یک محل عبادت رسیدم. برای چند لحظه وارد عبادتگاه شدم، برای مراقبه حضور یافتم و لذت بردم.
بعد دوباره به مسیرم ادامه دادم و از آن لذت بردم تا اینکه ناخواسته به مسیری برای تهیه غذا هدایت شدم؛ مسیری که اتفاقاً از محلی که در ذهنم در نظر گرفته بودم، نزدیکتر بود.
🙏❤️ آدمهای داخل رستوران، بیتوجه به پوشش کاپشن من، با احترام و عزت و البته با نوای موسیقی مجذوبکننده، غذا را برایم آماده کردند، من هم در دفترم شروع به نوشتن کردم، وقتی زمان تحویل غذا رسید و آماده دریافت و نوش جان کردن آن بودم، متوجه شدم غذا بستهبندی شده است، همان لحظه فهمیدم قرار نیست اینجا بمانم و غذا را بخورم، قرار بود به مسیری زیباتر هدایت شوم، پس با تشکر غذا را گرفتم.
🎁 بعد از گذشت سالها، یک تاکسی اسنپ برای خودم گرفتم و تصمیم گرفتم ادامه مسیر را با تاکسی بروم، و جالب اینکه ۳۲ هزار و ۵۰۰ تومان تخفیف گرفتم، من هم این تخفیف را گذاشتم به حساب لذت بردن از مسیری که پیموده بودم و به حساب جهانی سخاوتمند که همیشه در حال سورپرایز کردنم است، در مسیر با دوستان قدیمی تماس گرفتم، اما هیچکدام جواب ندادند و با خودم گفتم:
پس دوباره از مسیر لذت بردم تا اینکه به یک پارک فوقالعاده رسیدم؛ پارکی بینهایت زیبا، روی چمنها نشستم و از نوش جان کردن غذا لذت بردم، اما در حال لذت بردن از غذا، خاطرهای از گذشته برام تداعی شد، برای چند لحظه غم و اندوه به سراغم آمد، در فکر فرو رفتم و از خودم پرسیدم، چرا؟ جواب ساده بود، انگار جهان سخاوتمند به من پاسخ داد:
✍️ من هم با حضور دوباره در همین لحظه، به خودم یادآوری کردم: گذشته را دوست دارم، گذشته را میپذیرم و با سپاسگزاری رهایش میکنم، گذشته بخشی از مسیر من بوده است؛ اما قرار نیست ادامه مسیر من باشد و از اینکه میتوانم گذشته را دوست داشته باشم، بپذیرم، برایش سپاسگزار باشم و رهایش کنم، خوشحال و سپاسگزارم. 🙏❤️
امروز فهمیدم شاید رها کردن گذشته به معنای فراموش کردنش نباشد؛ گاهی رها کردن یعنی بگویی:«دوستت دارم، از تو سپاسگزارم، تو را میپذیرم و حالا اجازه میدهم مسیرم ادامه پیدا کند.» و من... مسافر زندگی هستم.🚶♂️❤️
🎁 تقدیم با عشق، نور و حضور